از تو و همه ی
بندهایی که
مرا به تو
وصل کرده است
جدا می شوم...
فرار میکنم
به سویی که نمی دانم...
صدای پای تو را نمی شنوم...
به عقب بر میگردم...
جز راه نمی بینم
و صدایی
جز گامهای تند من نمی آید...
من از تو
فرار نمی کنم...
من از خودم
فرار میکردم،
از خودی که
آنقدر بیگانه میشد که
دیگری تصورش میکردم...
من از بندها
رها نمی شوم...
آنها
جزیی از وجودم شده اند...
نظرات شما عزیزان:
|